LeGeNd Of ThE rAiN

با سرانگشتانت، رد ِ وسوسه را روي تنم بگيرو با بوسه هايت رد اشك ها را روي گونه هايم

قول پیدا کردن کلید گمشده بهشت را به من داد.

نذر کردم برای قولش.

صدای باران را آهسته در گوشم زمزمه کرد.

نذر کردم برای صدایش.

قول دادم نذر کنم برای زمزمه هایش.

چشم هایم را شستم... چترم را بستم..

زیر باران رفتم...


نوشته شده در ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط iN نظرات () |


 دوستم:حرفهایت را می جوی و محکم فرو میدهی..

 اما من برایت میگویمشان..

 با توام.با تویی که به درونش اینگونه راه جستی..

 

با توام که قلب داغ و خونینت را به دستان منجمدش نسپردی..

با توام که فقط خیل سوزان اشکهایت را برایش جاری ساختی..

با توام که انقدر شفاف و آبی نبودی که بتواند در پستوی درونت

بازتاب صدا ونگاه خودش را ببیند..

با توام که انتهای همه راه های دور جهان بودی..

یادت میاید برای رستگاری ابدیتان روزه تکلم گرفتید؟

یادت میاید که چگونه روزی از روزها بر هوسهایش شبیخون زدی؟؟؟

یادت میاید که چگونه تن به لرزش دل و دست دادید؟

یادت میاید که چگونه کبوترهای تیر خورده قلبتان را به رودخانه فراموشی ریختید؟

حالا او از خودش گذشته است و به تو نرسیده ..

از نسیم نامرِیی تخریب به خودش می لرزم..

حالا  برای سلامتیه تو قهوه گس نوش جان می کند...

حالا دیگر دستهایش..دهانش...نگاهش بوی طراوت ونم اشکهای با هم بودن را نمیدهد..

حالا دیگرتو حتی دیگر نیستی..که برایت گریه کند..

باور کن فاصله اصلا سزایتان نیست..

____________________________________________________

آخر قصه تو را هیچ کس نمیداند..

یادت هست گفتم تو کلاغ آخر قصه را هم بیچاره کرده ای؟

کمک کن رخت سیاهش را دربیاورد..

__________________________________________________________

با رفتن من هیچ چیز را از دست نمیدهید جز مامور ثبت لحظه هایتان را..

.

.

.

نوشته شده در ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط iN نظرات () |

 

ببین عزیزم گیر بیخود میدهی و پاپیچ میشوی..

خودت هم خوب میدانی که نه من میشوم تو..نه تو می توانی بشوی من!

حالا شاید در این گیرودار تو خواستی بشوی کمی شبیهم..

وقتی جایمان عوض شد میفهمی چرچیل تر از من هم میشود وجود داشته باشد..

نه تو آنقدر بره ای و نه من آنقدرگرگ..ما از پس هم خوب برمی آییم..

درضمن این پنبه را از گوشت دربیاور که با همه میتوان به اشاره انگشت سبابه حرف زد..

قد انگشت میانی از همه بلندتر است!

__________________________________________________

مهربان من:

دخترک من هفتمین سین سفره مان را خواهد ساخت...

_________________________________________________

دوستم:حتما دلم برایت تنگ میشود.

 

 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط iN نظرات () |

Design By : Night Melody